حسين فاطمى

108

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى )

مزدورم كه مزد خود را پيش تو بگذاشتم . چون در او نگريستم ؛ او را شناختم . دست وى را گرفته ، به صحرا بردم و گفتم : اين رمه گاو از تست و كسى را در آن حقى نيست . گفت : اى مرد ! بر من استهزا مىكنى ؟ گفتم : سبحان اللّه ! اين حق تست و قصه با وى باز گفتم و همه را تسليم وى كردم . بار خدايا ! اگر مىدانى كه اين كار را براى رضاى تو كردم بدون غرض ديگرى ، ما را از اين ورطه خلاصى بخش . در حال ثلثى از سنگ عقب رفت . دومى گفت : سال قحطى بود . زنى صاحب جمال به نزد من آمد تا گندم بخرد . گفتم : مرادم را حاصل كن تا ترا گندم دهم . زن ابا كردم و رفت . از شدت گرسنگى بىتاب شده باز آمد و گندم خواست و گفت : اى مرد ! بر من و عيالات من رحم كن كه همه از گرسنگى تلف مىشويم . من همان سخن را باز گفتم : اين نوبت نيز امتناع كرد . بار سوم چون عنان اختيار از دستش برفت و طاقتش از گرسنگى رفته بود ، راضى شد . او را به خانه بردم و خواستم با او در آويزم ، لرزه بر اندامش افتاد . گفتم : اين چه حالت است كه ترا عارض شده ؟ گفت : از خدا مىترسم . من با خود خطاب كردم كه : اى نفس ظالم ! او در حال ضرورت از خدا ترسد و تو با وجود چندين نعمت انديشه از عذاب او نمىكنى ؟ پس از نزد او برخاستم و زياده از آنچه مىخواست به او دادم و او را رها كردم . بار خدايا ! اگر اين كار را براى خشنودى تو كردم ، ما را از اين تنگنا گشادگى بخش . فى الحال ثلث ديگر از سنگ جدا شده و غار روشن گشت . سومى گفت : مرا پدر و مادر پيرى بود . و من صاحب گوسفندان بودم . هنگام نماز شام قدرى شير نزد آنها آوردم . خفته بودند . مرا دل نيامد كه ايشان را بيدار كنم . بر بالين آنها نشستم و گوسفندانم را بىسرپرست گذاشتم و دل بر پدر و مادر مشغول داشتم ؛ با اينكه بسيار خائف بودم از تلف گوسفندان ، از بالين آنها برنخاستم و ظرف شير از دست ننهادم تا صبح طلوع كرد و آنها از خواب بيدار شدند و من شير را به آنها خورانيدم . بار خدايا ! اگر اين كار را براى رضاى تو كردم و از اين عمل خشنودى تو مىجستم ، ما را از اين گرفتارى نجات بخش . سنگ به تمامى به يك طرف افتاد و ايشان از غار بيرون آمدند . « 1 » * * *

--> ( 1 ) . « منهج الصادقين » 5 / 319 .